نگاهی به شعر(...)اثرسحر مازیار
رضابراهنی درکتب رویای بیداراز حقیقتی پرده برداری می کند که درک آن می تواند درتمییز رسالت یا "شاعرونویسنده "ازیک "منتقدادبی"موثر باشد جائیکه او چنین می گوید:
((تفاوت مبهمی که بین یک منتقدادبی بایک شاعریانویسنده وجوددارداین است که منتقدادبی شکل رابه سرنوشت بدل می کند به عبارتی صحیح تریک منتقدبه کشف رابطه بین اشیادراثر مبادرت میکند وآنراتبدیل به جملاتی می کند
ودرحقیقت بابیان جریانات حاکم بریک اثر آنرابه چالش وپاسخگویی می کشاند اما یک هنرمند (اعم ازشاعر یانویسنده )تنها باشکل اثر سروکارداردوشکل درشعرپیوسته به صورت سرنوشت ظاهر می شود "عنایت داشته باشید که ظهور می کند ونه بدل می شود وبه عبارتی سرنوشت یارابطه تنها باتصویر است که نمود می یابد و "هدف نقدادبی ٬بررسی هستی شکلهاست.))
اگر فرض فوق رابه عنوان یکی ازدلایل افتراق نوع نگاه "شاعر"و"منتقد "به یک اثرادبی بپذیریم آنگاه عناصر حاضر درهر اثرنیز ازرسالتی متفاوت درذهن "شاعر"و"مخاطب"(وبه نوعی دیگر منتقد)برخوردار خواهد بود چه آنکه برای منتقد بیش از ارزش "ذاتی یک عنصر"کشف "ارتباط"میان عنا صر از اهمیت برخوردار خواهد بود .
٭٭٭٭٭٭
وتختخواب زندگی من
شبیه هندسه ای است
که ازابتذال نقطه وخط سرازیر می شود.
شعر((...))اثر سحرمازیار٬باعبارتی شروع می شود که درنوع خود پتانسیل کافی رابرای" آغازیدن " یک شعربالنسبه بلند رادارد.عبارتی که معلق درمنطقی ((شعری- علمی))ودرپیوند باعنصرزبان سعی در"تشخص بخشی"به عناصرزندگی اوداردو"تختخواب"زندگی اورابه هندسه ای انباشته از "نقطه وخط "بدل می کند .
گرچه تاکید برلفظ "شبیه"دراین عبارت به نوعی خدشه دارکردن "منطق زبانی"شاعر است چه آنکه درشعر مدرن ودنیای مدرن اشیاو طبیعت ٬ذاتا "سوژه"هایی مستقل وهم ارزش با سوژه انسان می باشند وتبدیل آنها به "ابژه"ای در خدمت سوژه ای به نام انسان از معنا اندازی وتصنعی سازی می باشد.
وجنون هرروزه من
درپستوی اتاق خانه
هرروز
خورشیدراکنارمی زند
وبه ساعت میگوید:سلام
وزمان درانتهای من تمام می شود.
"بی توجهی"دربهره گیری از واژه ها که ناشی از نوعی "عدم وسواس"دربازخوانی دوباره اثر توسط شاعر است منجر به آن می شود که شاعر باآوردن قید زمان "هرروز"برای جنونی "هرروزه"به تکراری برسد که نه از ضرورتی "فرماتیک"برخورداراست ونه رسالتی "محتوایی"رابه دوش می کشد .
ساعت٬زمان٬روز٬انتها ٬خورشید واژه هایی هستند که با مرکز قرار دادن "جنون"شاعرسعی درخلق فضایی جهت انتقال مفهوم مدنظر اودارند بی آنکه دراین رسالت موفق شوند .به نوعی عدم دقت شاعر دراین عبارت نوعی" شلختگی "را به بار می آورد که ما حصل آن "گم"شدن ایده اصلی بوده است.
ومن آواره ترین کبودی زمین
برای ماه لکه ای می شوم
ومثل هیمه های آتش نفرت شمارامی سوزانم
تا هیچ آغوشی سرد نباشد.
((تخیل زائد))درشعر٬امری ناشی از"فقدان نظم گیری"شعردروجود شاعر است ومنجر به آن می گرددکه شعردرغالب شعریتی به نام "شعرحرف"٭خودرابروز دهد واین امر ناخواسته درگیر شدن درمسیر تخیلات افراطی ونفس گیر رادرپی خواهد داشت .اتفاقی که ذهن شاعررادرگیر کولاژی از واژه ها وتصاویر می کند وبه او وبالتبع آن مخاطب ٬مجالدیدن به جوانب رانمی دهد .بخش عمده ای از این اثر علیرغم وجود"ثانیه های شاعرانه"از چنین دردی رنج می برد واین چنین است که "خودسوزی"شاعر که منجر به "سوزاندن نفرت دیگران"و"گرمی آغوش های سرد"می گرددعلیرغم زیبایی ذاتی ٬از ارتباطی درخور باعبارتهای بالاتر نظیر "کبودی زمین"و"لکه ماه "برخوردار نیست.
ثانیه ثانیه های مربع وار اندک
که از انجماد کلمات من انتظار معجزه دارد چه افسونی!!
گواینکه "لجاجتی"ناخواسته سعی درقربانی کردن این زیبایی ها(انتظار معجزه از کلمات)درپای ترکیباتی نامتجانس (ثانیه های مربع وار)دارد
به واقع ٬چه افسوسی!!
من صلیبم راحتی
از این وآن گدایی می کنم
وکسی درکاسه حسرت من
جز
التهاب های احمقانه اش نمی ریزد.
"انتظار معجزه داشتن"از کسی که "صلیبش "راحتی از دیگران "گدایی"می کند ٬آنهم دراجتماعی که کسی درکاسه حسرت او جز "التهابی احمقانه "نمی ریزد .ترکیباتی که برخلاف شنیده های بالاتوانسته به ارتباطی درخور میان "زبان"شعر و"مفاهیم"آن برسد ونوعی "منطق زبانی"راایجاد کند .ارتباط "کاسه"و"گدایی"وخوش نشینی تقابل میان "توانایی های"شاعر و"انتظار"های دیگران از او موفق ترین بخش شعررابه ظن من خلق می کند٬دیگرانی که:
انتظارهایشان را هم
مثل خواب های مسمومشان
به کابوس بدل کردهاند
((کابوس فتح زمین))
مخاطب دراین بخش انتظار پایان اثررادارد .چه آنکه به نظر تمامی حرفها زده شد وبه نوعی "پتانسیل شعر"به پایان نزدیک شد اما٬اصرار شاعر برکشدارکردن اثروواردکردن تصویروعناصر دیگردرشعر ٬به دوگانگی فضای شعر منجر می گردد.اگرچه شاعر سعی داردبا بهره گیری ازنشانه هایی نظیر "صلیب"و"خون"و"کاسه"نوعی ارتباط رابا بخشهای بالایی اثر برقرار کند اما این ارتباط موفقیت آمیز به نظر نمی رسد حتی جائیکه سعی درپیوند میان "دریا"٬"مسجد"ورنگ "آبی"داردوبه نوعی "فقدان معنویت"یا "معنویت از دست رفته"اشاره دارد
وهرشب
برای کودکان جنین وارگی مرده شان(!)
از بکارت چشم های سربه زیرشان سخن می گویند
کاشی کاشی
دریا آبی است ومسجد ابی ندارد
یک روز خون از تربت پیشانی های کبودشان
سرریز می کند
ومن کاسه ندارم که جمع کنم
ومن صلیب ندارم که آویزانم کنند
یک روز وقتی که بیایی
مراازخودم آویزان کرده اند
ونگاهم دیگر درکاسه هیچ جمجمه ای آرام نمی گیرد
ومن
آنقدرتشنه مانده ام
که ظهور قطره ای حتی
سیرابم نکند
مسجد آبی نبود
مسجد آبی نداشت
وزهدان من
باکره تر از آن که حتی
خون گریه کند
به من
مثل تمام ابرهای نازای شهر
آب
نداده اند.
اگر ((زبان٬انسان٬جهان))راسه عامل سازند ه یک شعر به حساب آوریم ناتوانی دربرقراری رابطه ای منطقی میان این سه عنصر را می توان از عوامل "تنیدگی"اثر به حساب آوریم."تنیدگی "که امکان کشف وشهودو تاویل گونه را فراهم نمی کند ودراین میان رابطه موفق "انسان-جهان"راقرابانی رابطه نا موفق "زبان –انسان "می کند ومخاطب رادردریافت لذتی فراتر از "لذت حسی"تنها می گزارد.
تیر85/ع احسانی
shazdehkoocholu@gmail.com
+ نوشته شده توسط علی احسانی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت
13:37 |